صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )

137

رسالهء سه اصل ( فارسى )

تا به كى باشم بكنجى منزوى * با رفيقان خسيس دنيوى از نفاق ناكسان تنگ آمدم * بس كه ديدم گمرهان گمره شدم گر چه در صورت بادم مىرسند * ليك در معنى زحيوان واپسند ز امتزاج اين خسان عنصرى * باز ماندم از سپهر و مشترى جملگى در خشم و شهوت همچو دد * مايه نار جهنم از حسد ساقيا از مى دلم را ده حضور * فارغم گردان زحور و از قصور چون حضور دل شود كس را مقام * فارغ آيد از بهشت خاص و عام نارسيده سوى بستان مىدود * همچو طفلان ميل پستان مىكند شهوت دنيا هنوزش در دل است * نفس را اين اوليت منزل است ميل پستان زنان دارد هنوز * حور و غلمان همسران خواهد هنوز همچو طفلان جوى شيرش آرزوست * جوى شير و انگبين در خورد اوست جوى شير و انگبين خواهد دلش * صحبتى با نازنين خواهد دلش چون به اتراب و كواعب خو گرست * طاعتش را لاجرم آن در خورست هر كه او شد آشنا با روى دوست * مى نه‌بيند يك نظر جز سوى دوست نيست فرقى نزد مرد شه شناس * گر برهنه بيندش يا در لباس عاشقى كو طالب جانان بود * در لباس و در عرا يكسان بود هست مردم بيشتر حق ناشناس * غير عارف نيست يك كس با سپاس زشت و زيبا نزد عارف يك سرست * زانكه او را همتى بالاترست